تبلیغات
یاد یاران (دفاع مقدس)

یاد یاران (دفاع مقدس)
در و دیوار شهرم خوب می دانند،تمام افتخار ما شهیدانند
قالب وبلاگ
غروب است ، گرمای هوا اعماق زمین را هم بی نصیب نگذاشته، از ترك‌های خشكیده‌ی زمین كه مثل رگ‌های انسان به هم متصل هستند آتش زبانه می‌كشد و جرعه‌ای آب طلب می‌كند ، آب طلب زمین هم هست.

اذان می‌گویند، مغرب‌های كوفه رنگ و بوی مدینه را ندارد ، چه روزگاری بود، گرد پیامبر می‌نشستند ، جنگ‌ها هم خاطره انگیز بود ، همه احساس تكیه‌گاه داشتند ، رسول خدا زنده بود.

هنوز لباسش نم دارد ، می‌پوشد ، پا را در كفش‌هایی می‌كند كه نشانی از یك حاكم ندارد، عمار صف اول نشسته ، منتظر است، خاطرات را در ذهنش مرور می‌كند ، بغض گلویش را چنگ می‌اندازد ، خشك می‌كند ، حلقه‌های اشك چشمانش را براق می‌كند، روزگار نامردی است ، این را كسی نمی‌شنود، آرام می‌گوید.

می‌گوید خدا را شكر كه علی و فاطمه هستند وگرنه چه می كردیم با این دلتنگی؟

آرام كوچه‌ها را پشت سر می‌گذارد، كودكان برای بازی آمده‌اند، سلام می‌كند، پاسخ می‌دهند، همیشه او در این بازی اول است. با دستانش نوازش می‌دهد آن‌ها را، دست‌هایش خیبر را به یادم می‌آورد، عرب وحشت داشت از بند، بند انگشتان دستانش، كاش می‌شد بوسید زبری این دست‌ها را، بو كرد، خدا را دید.

عمار نمی‌داند با خدا دردِ دل می‌گوید یا با خود، یاد ایام استقبال از رسول خدا در مدینه می‌افتد، نان برای خوردن نداشتند اما ذهنش صفای آن روزها را به یاد می‌آورد و دلش سادگی مردمان آن زمان را می‌طلبد.

نزدیك مسجد رسیده، پا در مسجد می گذارد، همه بلند می شوند، كسی برای خاندان رسول خدا صلوات ختم نمی‌كند، عمار چشم در چشم دوستش، هم رزمش، رفیقش می‌اندازد، علی بغض را از او می‌خرد، عمار ساكت است، محراب آماده پابوسی اوست، به نماز می‌ایستد، تكبیره الاحرام می‌گویند.

نماز تمام می‌شود. پله ، پله‌ی منبر بر پاهایش بوسه می‌گذارند، بالا می‌رود تا ملاقات خدا، بغض عمار امانش را بریده است، عنان از كف می‌دهد، در دل می‌گویم خیلی بی‌انصافی عمار، حضرت چه كند، ده‌ها چشم درچشمانش خیره هستند، علی دلش جایی برای غم‌های تو ندارد، آرام باش...

بسم ا... را می‌گوید و ادامه می‌دهد: در شرایطی قرار دارم كه اگر سخن بگویم می‌گویند بر حكومت حریص است و اگر خاموش باشم ، می‌گویند از مرگ ترسید! هرگز! من و ترس از مرگ؟!

راست می‌گوید، پس از آن همه جنگ، علی(ع) و ترس؟ علی با چشمانش عمار را جستجو می‌كند، می‌خواهد بگوید این عمار؟

ادامه می‌دهد: این كه سكوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم كه اگر باز گویم مضطرب می‌گردید ، چون لرزیدن ریسمان در چاه‌های عمیق!.

می‌‌گویم: شب‌ها می‌روم پای منبر علی(ع)، باور نمی‌كند، می‌خندد، قسم می‌خورم، اما باور نمی‌كند ، می‌گویم هر شب با چشمانم پاهای پینه بسته حضرت را می‌بینم، دستان مردانه ایشان را می‌بینم و خطبه‌هایشان را گوش می‌دهم ، می‌پرسد چگونه ؟ به او می‌گویم هر شب نهج البلاغه را باز می‌كنم ، خطبه‌ها را می‌خوانم




طبقه بندی: متفرقه،
[ چهارشنبه 9 تیر 1389 ] [ 04:52 ب.ظ ] [ پرستوی مهاجر ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا بـالی اسـت از پـرواز مـانده
قدمهایی اسـت در آغـاز مـانده

شهیـدان! دستـهایـم را بگیـریـد
منــم همـــراهِ از ره بــاز مـانــده

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
لوگو ذکر مهدویت محرم
احادیث ساعت
وصیت نامه موسیقی

امکانات وب

ایران رمان

ابزار هدایت به بالای صفحه

کاشف الکرب