تبلیغات
یاد یاران (دفاع مقدس)

یاد یاران (دفاع مقدس)
در و دیوار شهرم خوب می دانند،تمام افتخار ما شهیدانند
قالب وبلاگ


تقریباً اوایل سال 72 بودكه در خواب دیدم در محور «پیچ انگیز» و شیار «بجلیه» در روی تپه ی ماهورها، شهیدی افتاده كه به صورت اسكلت كامل بود و استخوان هایش سفید و براق! شهید لباسی بر تن داشت كه به كلی پوسیده بود. وقتی شهید را بلند كردم، اول دنبال پلاكش گشتم و آن را پیدا كردم. كاملاً خوانا بود. سپس جیب شهید را باز كردم و یك كارت نارنجی رنگ خاك گرفته از جیبش در آوردم. روی كارت دست كشیدم تا اسم روی كارت مشخص شد: «محمدحسین جانبازی» ، فرزند سهراب، از استان فارس.

               شهید سید محمدحسین جانبازی

یكباره از خواب بیدار شدم و پیش خود گفتم: « حتماً این خواب هم مثل خواب های دیگر است و از پرخوری بوده!!!»

خلاصه زیاد جدی نگرفتم ولی شماره ی پلاك و نام شهید را در دفترچه ام یادداشت كردم.حدود دو هفته بعد كه در محور شمال-فكه به «تفحص» رفته بودیم، با برادران اكیپ مشغول گشتن شدیم.  دیگر ناامید شده بودم. یك روز نزدیك غروب كه داشتم از خط برمی گشتم، چشمم به یك شیار نفررو افتاد. در همین حین چند نفر از بچه ها كه درون شیار بودند، فریاد زدند: «شهید! شهید!» و چون مدت ها بود كه شهیدی پیدا نكرده بودیم، همگی ناامید بودیم.

جلو رفتم، بچه ها شهید را از كف شیار بیرون آورده بودند، بالای سر شهید رفتم. دیدم شهید كامل و لباسش هم نپوسیده است.

احساس كردم شهید برایم آشناست، وقتی جیب شهید را گشتم، كارتش را درآوردم و با كمال حیرت دیدم كه روی كارت نوشته: « محمدحسین جانبازی»! وقتی شماره ی پلاك را با شماره ی پلاكی كه در خواب دیده بودم مطابقت دادم، متوجه شدم همان شماره ی پلاكی است كه در خواب دیده بودم. تنها چیزی كه برایم عجیب بود، نام «سیّد» بود!

 من در خواب دیده بودم كه روی كارت نوشته: «سیّد محمدحسین جانبازی» ولی در زمان پیداشدن شهید، فقط نام «محمدحسین جانبازی» ، فرزند سهراب، از استان فارس ذكر شده بود. اینجا بود كه احساس كردم لقب «سیّد» ی را بعد از از شهادت از مادرش زهرا سلام الله علیها به عاریت گرفته است و جز این نبود!

«ماهنامه ی آشنا/ ش135/ به نقل از برادر نظرزاده»



همسر شهید برونسی می گوید: هر سال شب بیست و یکم ماه مبارک، مراسم احیا داشتیم. مسجد محل یک هیات عزاداری داشت. بعد از نماز مغرب، عبدالحسین[برونسی] همه‌شان را افطاری می‌آورد خانه.

بعد از شهادتش، اولین ماه مبارک، بعضی از فامیل، ازم خواستند که دیگر افطاری ندهم. گفتم: خودمم همین فکرو کردم، با این بچه‌های قد و نیم قد، باید مواظب خرج و مخارج باشم.

شب بیست و یکم، فقط قرار شد دو، سه تا از آشناها بیایند. به اندازه ی بیست نفر غذا درست کردم. در واقع مجلس را خودمانی کردم. بعد از نماز، یکهو دیدم هفتاد، هشتاد نفر از بچه‌های هیات آمدند خانه‌مان. حسابی هول شدم. داشتم بساط چای را جور می‌کردم که آقای اخوان آمد. گفت: حاج خانم! همینو می‌چرخونیم تا هر کسی تبرکاً چند لقمه بخوره.

آن شب برای بیشتر از صد نفر غذا کشیدم. چند تا دیس هم دادیم به همسایه‌ها. نه حواس من به این بود که چه دارد می‌گذرد، نه حواس بقیه. آخر کار، آقای اخوان یک دفعه با حیرت گفت: حاج خانم! مگه شما نگفتی اندازه ی بیست نفر غذا درست کردی؟

تازه یادم آمد که قبل از کشیدن غذا، به شهید گفته بودم: اینا مهمونای خودت هستن، خودتم باید سیرشون کنی.

دو، سه تا دیس دیگر که کشیدیم، غذا تمام شد. آقای اخوان گفت: اگر من چیزی نگفته بودم، با برکتی که این غذا پیدا کرده بود، همه ی محله رو هم می‌شد افطاری داد!

« ساکنان ملک اعظم2ص97»

                                   شهید عبدالحسین برونسی

قسمت هایی از بیانات مقام معظم رهبری در جمع کارگردانان:

آدم مى‏بیند این شخصیت هاى برجسته، حتّى در لباس یك كارگر به میدان جنگ آمده‏اند؛ این اوستا عبدالحسین برونسى، یك جوان مشهدى بنّا، كه قبل از انقلاب یك بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‏اند و من توصیه مى‏كنم و واقعاً دوست مى‏دارم شماها بخوانید. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما كه به مجموعه‏هاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بى‏سواد - بى‏سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدایى و این ها را هم خوانده بوده- صحبت كرده بودند، مى‏گفتند آن‏چنان براى این ها صحبت مى‏كرده و حرف مى‏زده كه دل هاى همه‏ى این ها را در مشت مى‏گرفته؛ به خاطر همین كه گفتم، یك معرفت درونى را، یك ادراك را، یك احساس صادقانه را و یك فهم از عالم وجود را منعكس مى‏كرده؛ بعد هم بعد از شجاعت هاى بسیار و حضور در میدان هاى دشوار، به شهادت مى‏رسد. این زیبایی هایی كه آدم در زندگى یك چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مى‏تواند پیدا كند و یا این هایى كه حالا هستند، نظیرش را شما كجا مى‏توانید پیدا كنید؟کجا می شود پیدا کرد؟



الــتـــمــاس دعــا



طبقه بندی: خاطرات،
[ شنبه 16 مرداد 1389 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ شهید گمنام ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا بـالی اسـت از پـرواز مـانده
قدمهایی اسـت در آغـاز مـانده

شهیـدان! دستـهایـم را بگیـریـد
منــم همـــراهِ از ره بــاز مـانــده

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
لوگو ذکر مهدویت محرم
احادیث ساعت
وصیت نامه موسیقی

امکانات وب

ایران رمان

ابزار هدایت به بالای صفحه

کاشف الکرب