تبلیغات
یاد یاران (دفاع مقدس)

یاد یاران (دفاع مقدس)
در و دیوار شهرم خوب می دانند،تمام افتخار ما شهیدانند
قالب وبلاگ
همیشه ممکنه تو دلت بخواد یه کاری رو که کردی پدرت نبینه و نفهمه اما ما بچه شهیدا هیچ وقت نمیتونیم کاری کنیم که بابامون نبینه و نفهمه



این زندگی قشنگ من مال شما
ایام سپید رنگ من مال شما
بابای همیشه خوب من را بدهید
این سهمیه های جنگ من مال شما




"همیشه با خودم فکر میکردم فرزندان شهدا خیلی با ما بچه هایی که پدرمون نه رزمنده بوده نه جانباز متفاوت اند احساس میکردم خدا یه نوری رو توی وجودشون روشن کرده که باعث میشه در برابر مشکلات و سختی ها دوام بیاورند. چند وقت که گذشت و من کمی بزرکتر شدم از بس بعضی  آدمها گفتن فرزندان شهدا رو سپاه هواشونو داره، بهشون حقوق میده، توی دانشگاه ها سهمیه دارند، بهشون راحت مجوز هر کاری رو میدن و کلی خوش بحالشونه نظرم نسبت به فرزند شهدا عوض شد تا این که دست تقدیر من با یه فرزند شهید آشنا شدم.

برعکس من اون به شدت آروم بودو جواب سوال های متعددی که من از پدرش می پرسیدم حرف خاصی برای گفتن نداشت."

یه روز ازش پرسیدم:

*فکر میکنید فرق بزرگ شما، که پدرت شهید شده با من چیه؟

 یه لبخندی زد و گفت همیشه ممکنه تو دلت بخواد یه کاری رو که کردی پدرت نبینه و نفهمه اما ما بچه شهیدا هیچ وقت نمیتونیم کاری کنیم که بابامون نبینه و نفهمه

با خودم فکر کردم راست میگه چقدر سخته آدم نتونه اشتباهاتشو از باباش پنهان کنه

*پرسیدم ، تا حالا شده خواب پدرتونو ببینید؟

  با حسرت گفت: نه هیچ وقت

* از پدرتون خاطره ی مشترکی دارید (چیزی از پدرتون یادتون هست)؟

 ایندفعه آه کشید و گفت: نه هیچ خاطره ای از پدرم یادم نیست خیلی کوچک بودم که پدرم آسمانی شد و من فقط یک عکس با پدرم دارم فقط یک عکس...

بعد ادامه داد خیلی از دوستان پدرم هم رزماشون و خانوادم برام خاطرات پدرم را تعریف کردند همه ی آنها رو براتون تعریف میکنم اما یه جای خاص.

 ازش پرسیدم کجا برام تعریف میکنید؟

 گفت : تو پارک بچه شهیدا

*تعجب کردم پرسیدم کجا؟پارک بچه شهیدا دیگه کجاست؟؟

 این بار خنده ای کرد و گفت بهشت زهرا گلزار شهدا

"سیزده بدر بود وقرا بود من به جای پارکی که هرساله میرفتم جهت استفاده از طبیعت به همراه دوستم به پارک بچه های شهدا برم وقتی به اونجا رسیدیم دوستم با لبخند بهم گفت به پارک شهدا خوش آمدید و بعد منو به سنگی که اسم پدرش را روی آن نوشته بود راهنمایی کرد و گفت این هم پدر من."

وی ادامه داد و گفت: ما که بچه بودیم با بقیه خانواده های شهدا تو خونه های سازمانی زندگی میکردم پنجشنبه ها برامون اتوبوس میگذاشتند  و مارو می آوردند بهشت زهرا سر خاک پدرامون ما از همون بچه گی با پدارامون حرف میزدیم و بازی میکردیم و.. روز پدر که میشد هممون می آمدیم بهشت زهرا و به پدرهامون روزشونو تبریک میگفتیم همین کار بنیان برنامه ی پدران آسمانی شد که بعد از آن هرساله روز تولد حضرت علی ما در بهشت زهرا مراسم پدران آسمانی رو برگزار میکردیم.

*به نظرت چطوری میتونی راه پدرتو ادامه بدی؟

الان دوره زمون جنگ و جبهه و تیر و خمپاره تموم شده من فکر میکنم با تخصصم و تلاش علمی و مدیریتی که میشه در بخشهای مختلف کرد میتوانم راه پدرم رو ادامه بدم البته در زیر سایه آقا امام زمان و ولایت

* غمگین ترین چیزی که از پدرتون براتون تعریف کردن چی بوده؟

 پدرم فرمانده بزرگی بوده همه میگفتند اعجوبه  ی بزرگی بوده پدرم قبل از شهادتون جانباز شده بودن و یک دستشون از دست داده بودن اصلا قبل ازدواج با مادرم جانباز شده بودند کشور عراق خیلی از پدرم و کارهاشون کلافه شده بودن پدرم یک روز به یکی از دوستاش و همرزماشون میگن که میدانم من به زودی شهید میشم و چیزی از من جز پوست و استخوان باقی نمی مونه و شما مجبور میشید به جای من یه کیسه از تکه های استخوانم تحویل خانوادم بدید. بعد از این حرف چند روزی نگذشت که همون چیزی که پدرم برای دوستشون تعریف کردن اتفاق افتاد و پدر به مقام بلند شهادت رسیدن و فقط از ایشان فقط چند تیکه استخوان و گوشت و... باقی موند اما اون چیزی که منو غمگین میکنه اصلا خاطره و حادثی از پدرم نیست اون خوابی که مادر بزرگم (مادر پدرم) دیده بودند و بعد حرفی که ایشان زده بودند.

مادر بزرگم خواب میبند که در یک مراسم بزرگ به خانواده شهدا اعلام میکنند که دیگر برای حفظ ایران و انقلاب احتیاجی به شهداتون نداریم و میتونید شهداتون رو پس بگیرید. مادر بزرگم در خواب و ساعت ها بعد از بیداریشون گریه کردند و گفتند:

(( من چی رو پس بگیرم؟؟ مگر از پسر من جز چند تکه استخوان چیزی باقی مونده که من پس بگیریم))

این نگرانی مادر بزرگم و بقیه خانواد های شهدا ازحفظ انقلاب و اسلام وایران و نگه  نداشتن حرمت خون شهداست که منو غمگین میکنه

* خاطره ی خوبی هم از پدرتون دارید که وقتی میشنوید و براتون تعریف میکنند خوشحال بشید؟

هرچیزی که از پدرم برای من تعریف میکنند من به شدت خوشحال میشم و به پدر افتخار میکنم

اما وقتی مادر بزرگم و عمو هام از کو دکی پدرم و شیطنت هاشون تعریف میکنند که ساعت ها در کوچه های تنگ و تاریک منتظر میمونده تا یکی از دوستانش رد بشه و اونو بترسونه به شدت منو به خنده میندازه

یا این که اصلا جانبازیشون مانع هیچ گونه فعالیت هاشون نشد نه ازدواجشون نه کمک به مادر و همسر و نه جنگیدن

 مادر بزرگم برایم تعریف کرده بود که در ایام فاطمیه و محرم در خانه یشان مراسم عزاداری و روضه برگزار میشد و پدرم یکی از فعال ترین افراد در سیاه پوش کردن کوچه و خانه بود با این که یه دست نداشتن به راحتی از درخت و تیرها بالا میرفتن و پرچم عزای حسینی را برپا میکردند.

* سخن آخر؟

 ما بچه شهیدا که حرمت نداریم اما تورو خدا حرمت خون شهدا را زیر سوال نبرید و با کارها ، رفتار ها، عقایدتون اشک مادران شهدا را در نیاورید   


[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ شهید گمنام ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا بـالی اسـت از پـرواز مـانده
قدمهایی اسـت در آغـاز مـانده

شهیـدان! دستـهایـم را بگیـریـد
منــم همـــراهِ از ره بــاز مـانــده

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
لوگو ذکر مهدویت محرم
احادیث ساعت
وصیت نامه موسیقی

امکانات وب

ایران رمان

ابزار هدایت به بالای صفحه

کاشف الکرب